تبليغاتX
غم تنهایی

 

میری و من فقط نگاهت می کنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم ،

 بی تو یک عمرفرصت برای گریستن دارم ،

 اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست ،

تا یلدایی دیگر انتظارت را خواهم کشید . . .

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

      عمرتون صد شب یلدا

      دلتون قدر یه دنیا

      توی این شبهای سرما

      یادتون همیشه با ما

      دل خوش باشه نصیبت

      غم بمونه واسه فردا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگه زمانی به آخر پاییز نمونده،

    جوجه هاتونا شمردید!؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

         یلدا بر همگی مبارک

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:22 توسط شهریار |


 

سلام به تمامی دوستان،

 خیلی خوشحالم که بعد از مدتها دوباره  سر و کلم پیدا شده

خودتون   می دونید دیگه  آدمیزاده کاریش نمی شه کرد.

نظرای تک تک شما ها را  خوندم  ....  از تک تکتون ممنونم

 اگه بخوام اسم بیارم  اووووووووو کلی اسم هست به هر حال

 دم همه ی اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما را دور ننداختن گرم

           منم سعی می کنم زیاد جا نگیرم .

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

   خدا جون يادت نره كه من منتظرتم...!

 چه روزي غريبي امروز زمستونه
هوا سوز بدي داره اما هيچ اثري از برف نيست
نم نم هاي غروبه         رنگ آسمون به قرمزي مي زنه
                 خيلي دلم گرفته
از وقتي شبها با گريه مي خوابم ديگه وقتي صبح بيدار مي شم

 هيچ شوقي واسه ادامه روز ندارم
آره راستش  و بخواين از وقتي تمام روزم رو با گريه سر مي كنم

 ديگه هيچ اشتياقي واسه ادامه اين زندگي ندارم
شبهام روز مي شه و روزهام شب مي شه

 بدون اينكه من حتي لحظه اي لذت رو توي لحظه هاش احساس كنم
آخ خدا جون چقدر باهات حرف دارم
چقدر دلم مي خواست مي يومدم پيشت و سرم و رو دامنت مي ذاشتم

 و تا مي تونستم تو بغلت اشك مي ريختم
آخه تو خوب اين درد من و كه تمام وجودم رو گرفته مي فهمي
خدا جون ، روي پله هاي اين حياط خلوت نشستم
        منتظرم تا بياي
تا بهم بگي كه وقتشه، وقتشه كه بريم
خدا جون نمي دونم تا حالا چشم انتظار بودي يا نه
اما بايد بدوني كه چشم انتظاري چقدر كشنده است
من بايد تا كي توي اين سرما منتظر بمونم
مي دوني اگه هوا سردتر بشه اگه تو نياي و فراموشم كني

 اگه من همينطور منتظرت بمونم چي مي شه...!؟
                مي دوني چي به سرم مي ياد؟
       آخ خدا جون خوش به حالت كه خدايي
خوش به حالت كه هر چي مي خواي داري
خوش به حالت كه مثل من دلت نمي گيره
خوش به حالت كه مي توني به هر كي بخواي كمك كني
خوش به حالت كه هر كي رو بخواي مي بيني
خوش به حالت كه ....
كاش منم مي تونستم ببينمش اونوقت نه دلم مي گرفت
نه گريه مي كردم نه درد داشتم نه ديگه چيزي ازت مي خواستم .
           اي كاش كه مي تونستم ببينمش...!

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 22:26 توسط شهریار |


 

سلام به دوستای گلم...

امیدوارم همه به آرزوهای نرسیدشون برسن ...

نمی دونم چی شد که یهو این تصمیما گرفتم ولی ممکن دیگه قید وبلاگا بزنم ...

خدا را چی دیدی شایدم بعد از مدتی اومدم معلوم نیست ...

بابت همه چیز ، از همتون مچکرم ببخشید این چند ماه همتونا دلگیر کردم ...

دیگه سفارش نکنما مواظب خودتون باشیدا ...  خداحافظ همگی

 

 

اصلا در اين شکي نيست که من خيلي کوچيک کوچيکم

 اما نميدونم تنهايم از کجا آب ميخوره

 که حتي گوشه ايي از اونو

هيچ کودوم از اين آدماي بزرگ بزرگ بزرگ پر نميکنن

 

 


 

اینجاست ،پایان غمگین یک واژه...

آنچه به یادگار ماند ،

چیزی جز شعر های انبوه تنهایی نیست...

همه اش تقدیمتان باد….حتی بعد یک عمر ،

چیزی ماحصل تغییرمان نبود

 تا که به تقدیر برسیم...**

این خداحافظی پایان همه چیز نیست...

 مثل همه ی خداحافظی ها....

اما دوباره حک نخواهد شد در این دفتر ....

شعری غمگین که سیاهی را به ارمغان آورد...

دوباره باز می گردم روزی ،    

نمی دانم کی

   شاید همین فردا!!!


                      

کاش میتوانستم کمی غمهایم را بیرون بریزم

اما افسوس افسوس که روزگار با من کاری کرد

که دیگر اعتمادم را از دست دادم و از همه  گریزان شدم

و به من یاد داد که در این راه باید از این به بعد تنها باشم

تنهای تنها چون هیچ کس همراه مطمئن برای من نخواهد بود

نمیدانم شاید اینگونه بهتر است و من مدتهاست که تنها

سرم را روی شانه های گرم و مهربان خدایم میگذارم و دستهای اورا میگیرم

دیگر دلم برایت تنگ نمیشه

دیگر دلم برایت نمیسوزه

واقعا از اینکه دیگر نسبت به تو هیچ احساسی ندارم خودم هم متعجبم

اما میدانم که این تنها کار خدا بود

که کمک کرد تا تو خودت با دستهای خودت

مسبب بشی تا این جور ازت دور بشم

نمیدانم چطور آنهمه عشق تبدیل شد به این همه سردی

حتی نگاهت را هم دوست ندارم

وقتی بهم نگاه میکنی دوست دارم فرار کنم تا تو را نبینم

وقتی با من حرف میزنی دوست دارم کر باشم و نشنوم

تمام حرفهات برای من مسخرست دیگه تو را باور ندارم

نمیتونم دیگه نمیتونم باورت کنم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 1:17 توسط شهریار |


 

 تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری

 و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری

 تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم

 ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری


 همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود

 چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری

 تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی

 که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری

 به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد

 اگر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری

 به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی

 ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری

 شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم

 که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری




 ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی

 اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی

 با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم

  تقصیرمن چیه که عاشق چشم تو شدم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:8 توسط شهریار |


 

این قصه تکراریست...، مثل حرف های هر شب ...

مثل همان بهانه ایی که هر شب برایشان می گریم...
اصلا همه چیز تکراریست این روزا..، مثل خودم ،
مثل آیینه که هر روز فقط یک چهره را به من می نمایاند...
قاب خالی چهره ام ، مو های سفیدی که روزی عاشقانه سیاه بود...
من از تکرار  پی در پی خسته...
من از اشک و آه خسته ..
آه ، من از این زندگی خسته،
حتی خدایان هم دگر سراغی از تنهای این کوچه ها نمی گیرند
این انتظار خسته ، این بار با حسرت خو گرفته ،
نفرین به من که هنوز هم در افسون عشق اولم...
نفرین به این مردمان  که فقط وعده دروغ می دهند ...
نفرین به این مردمان که قلب شکسته ام را آزار می دهند
نفرین به واژه ای که سر آغاز دوست داشتن بود

نفرین به این عشق ها ،

 نفرین به من و این زندگیم ، 

 نفریت به این شهر ها با مردمانش..

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:45 توسط شهریار |


برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم 
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:5 توسط شهریار |


       شعری برای تو گفتم ، زیبا و غمگین در آمد

 

       از دل برايت سرودم ، خونين خونين در آمد

 

       با ياد چشمت نوشتم ، گيراترين شعر من شد

 

       ياد لبت اوفتادم ، شيرين شيرين در آمد

 

       ديشب که مي رفتي از دل ، کردم دعا تا بماني

 

       از سينه ي آسمانها نجواي آمين در آمد

 

       اين دل که شب تا سحر بود در کار ذکر و مناجات

 

       پيچيده در کفر زلفي ، بي دين بي دين در آمد

 

       مي خواستم گل بگويم ، گل بشنوم ، گل بکارم

 

       اما ز بيداد پاييز ،صد دست گلچين در آمد

 

       ميخواستم شعر خوبي ديشب برايت بگويم

 

       نگذاشت اين گريه  ، نگذاشت ، شرمنده ام اين در آمد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2:3 توسط شهریار |


 

اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستن   درد تموم عاشقا پاي کسي نشستن

 

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدن   مشکل بي ستاره ها يکم ستاره چيدن

 

اين روزا درد آدما فقط غم بي کسيه   زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه

 

اين روزا کار آدما دلاي پاکو بردن   بعدش اونا گرفتن و به ديگري سپردن

 

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتن   ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتن

 

اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن   مردم ديگه تو دلاشون يه قطره دريا ندارن

 

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه  جرم تمومشون فقط لذت آشناييه

 

اين روزا عادت گلا مرگا بهونه کردن   کار چشاي آدما دل را ديونه کردن

 

 اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنم   رو گونه ي هر عاشقي چند قطره بارون غم

 

ابن روزا دوستا هم ديگه با همم صداقت ندارن  يه وقتا تو زندگي همديگرا جا مي زارن

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:55 توسط شهریار |


 

کجا بودی وقتی برات شکستم ، یخ زده بود شاخه گلم تو دستم

 

کجا بودی وقتی غریبی و درد ، دشمن تنها را دیونه می کرد

 

کجا بودی وقتی تو را می خواستم ، که دستات آروم بشینه رو دستم

 

 کجا بودی وقتی که دیونت بودم ، وقتی که بی قرار شورت بودم

 

کجا بودی وقتی که گریه کردم ، رفنم و به آسمون گلایه کردم

 

کجا بودی ببینی بی ستارم ، ببینی جز تو کسی را ندارم

 

کجا بودی ببینی که پرپر شدم ، سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:12 توسط شهریار |


 

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمی آفتاب و لبانش به سرخی شقایق ودلش به زلالی باران است، به او که برای من مینویسد، ....مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم به را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، .... به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که … به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:16 توسط شهریار |


 

به دنيا مي آييم تنها براي چند لـحظه، اين رويداد غم انگيز زيباست .

 

ميميـريـم تنها براي چند لـحظه، اين پديده زيبا غم انگيز است.

 

ديگر چه فرقي مي كند چشمهايـمان باز باشد يا بسته ...

 

             آمدن همان رفتن است،

 

دنيا آنقدر ها هم كه مي گفتند قشنگ نيست...

           

  

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:56 توسط شهریار |


    ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غم

    از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

    دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

    فریاد زدم یا تو بیا یا منا پیشت برسون

    فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

    حقیقتا واست بگم به آخر خط رسیدم

     نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت ،

     برای مهربونیات ، نوازشات ، بوسیدنت ،
     به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

     یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

     عکسای نازنین  تو با چنتا گل کنارمه

     یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

     تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

     داغ دلم تازه می شه اسمتا وقتی می یارم

     وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

     مگه نگفتم چشماتو از چشما من هیچ وقت نگیر

     می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

     نورشونا بدرقه ی پاکی خنده هات کنن

     من می دونم همین روزاعشق من از یادت می ره

     دلم می خواد یه چیزی را بدونی

     دیگه نه عاشقی ، نه مهربونی

                 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط شهریار |


          

                  تو ندونستی عزیزم، عشق تو گناه من بود

 

                  منا نشناختی هنوزم، من گل باغ تو بودم

 

                  منا از شاخه شکستی، من که غمخوار تو بودم

 

                  منا پر کن از بهونه، تازه کن مثل جوونه

 

                  رد کن از این همه بن بست، کوچه های عاشقونه 

  

                   

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط شهریار |


دوست دارم  

      كناره هر قطره ي اشكم هزار خاطره دفن

       اينقدر خاطره داري كه گويي قد يگ قرن

       گلوم مي سوزه از عشقت عشقي كه مثل زهره

       ولي بي عشق تو هر دم خنده با بالهاي من قهر

       درسته با مني اما به اين بودن نيازارم

       تو كه حتي با چشماتم نمي گي آه دوست دارم

       اگه گفتي دوست دارم فقط بازي لبهات بود

       وگرنه رنگ خودخواهي نشسته توي چشمامون

       هر چي عشق توي دنيا من مي خواستم مال ما شه

       اما تو هيچ وقت نزاشتي بينمون غصه نباشه

       فكر مي كردم با يه بوسه با تو همخونه مي مونم

       نمي دونستم نمي شه آخه بي تو نمي تونم

       گله مي كنم من از تو از تو كه اين همه مي رفتي

       هزار بار مردم از عشقت تو كه هيچ وقت نمي فهمي

                

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط شهریار |


      من عشق را در تو ،

 

      تو را در دل ، دل را در موقع تپيدن ،

 

      و تپيدن را به خاطره تو دوست دارم

 

      من غم را در سكوت ،

 

      سكوت را در شب ، شب را در بستر

 

      وبستر را براي انديشيدن به خاطره تو دوست دار م

 

      من بهار را به خاطره شكوفه هايش ،‌

 

      زندگي را به خاطره زيبايي اش

 

      و زيبايي اش را به خاطره تو دوست دارم

 

      من دنيا را به خاطره خدايش ،

 

      خدايي كه تو را خلق كرد دوست دارم

        

        

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:0 توسط شهریار |


طرح چشمان قشنگت، در اتاقم نقش بسته                                 

شعر می گويم به يادت، در قفس، غمگين و خسته                        

من چه تنها و غريبم، بی تو در دريای هستی                              

ساحلم شو، غرق عشقم، بی تو در شبهای مستی                         

پس بیا با من سفر کن، ای که همراهم تو هستی                        

                           

             

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:50 توسط شهریار |


      راستش هر جا رفتم نتونستم درد دل کنم...

       اینجا بهترین جای درد دله...

       جایی که یه روزی با عشق ساختمش...

       ساختمش که همه غمهام رو بریزم توش...

       کجا بهتر از اینجا...جایی که باهاش خیلی خاطره دارم...

       حالا که تنها شدم تو میشی بهترین دوستم...

       با آهنگی که داری آرومم می کنی...

       همه غمایی که من دارم تو هم داری...

       پس بهتره که باهم باشیم این چند روزه رو...

       فقط مواظب باش کسی رو ناراحت نکنیا...

                چون تو منی...

       و من بازم برای یک نفر می نویسم

       و تا وقتی من زنده ام تو نیز زنده ای

       و باید با هم آواز دل سر بدیم...

           ممنونم ازت غم من...

     

 

       

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:35 توسط شهریار |


 Sea

The gray sea and

The long black land

And the startled little

Waves that leap

The voice of sea birds

Are loud and song

And blue sky is

Lighten much

 

                 دريا

                 درياي خاكستري و زمين هموار تاريك

                 و موج هاي كوچك با جست و خيز در

                 حركت هستند

                 و صداي آواز پرندگان دريايي بلند است

                 و آسمان آبي ، درخشان .

                      * رابرت برانينگ * 

                  ..........................................

                

Fear

I fear the past

Rising up

I fear flight

Of present taking

I fear from amnesia

Fear of waking

To find you gone

 

                   ترس

                  من از گذشته خفته خود مي ترسم

                  من از پر كشيدن حال مي ترسم

                  من از فراموش شدن مي ترسم

                  ترس از اين كه بيدار شوم و دريابم

                   تو رفته اي...

                   * ريموند كارور* 

                  ..............................................

                  

Children

My heart love

All child

When they play

By sun in motion

Their eyes

By blind shine

To moon at night   

 

                    بچه ها 

                    قلبم همه بچه ها را دوست دارد

                    وقتي آن ها با احساس با نور خورشيد                                 

                    بازي مي كنند

                    چشمان شان از درخشش آن نمي بيند

                    پس آنان در دل شب ، ماه را شاد مي كنند .

                      * جان كيتز*   

                     .............................................

                       

Stars

When a new stars

Swims into his heart

Then I life like

Star in skies

Silent , because star

Want to sleep

 

                    ستاره ها

                    وقتي يك ستاره تازه درون قلبم شناور

                    مي شود

                    من احساس مي كنم مانند يك ستاره در

                     آسمانم ،

                     سكوت كن ،‌ چون ستاره ها مي خواهند

                     بخوابند .

                    * دارنس فيلس*

                    ............................................

                     

That time of 

That time of year 

Thou may sting

Me be hold

When yellow

Leaves , or none

Of few do hang

The sweet bird

Song ruined fire 

 

                    زماني از سال 

                    زماني از سال كه تو مرا مي بيني

                     زماني كه برگ ها زرد شده اند يا برگي به

                     درخت آويزان نيست

                     آواز شيرين پرنده ،‌آتش را از بين مي برد .

                    * ويليام شكسپير*

                    .........................................

                   

               

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:41 توسط شهریار |


                            

                                  

                           

                     

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 10:20 توسط شهریار |


خاطره ها

یه روزی عشق ، دیوونگی ، محبت، فضولی

 

 داشتن قایم موشک بازی می کردن

 

تا نوبت به دیوونگی رسید .

 

 دیونگی همه را پیدا کرد اما

 

 هرچه گشت اثری از عشق نبود

 

 فوضولی متوجه شد که

 

 عشق پشت یک بوته ی گل سرخ قایم شده .

 

دیوونگی را خبر کرد،

 

دیوونگی یک خار بزرگ برداشت

 

و در بوته ی گل سرخ فرو کرد .

 

صدای فریاد عشق بلند شد

 

 وقتی همه به سراغش رفتن

 

 دیدن چشماش کور شده و

 

 دیوونگی که خودش را مقصر می دونست

 

 تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کند

 

 و از اون روز به بعد وقتی

 

عشق به سراغ کسی می ره ،

 

چون کوره معشوقش را نمی بینه

 و دیوونگی هم همیشه در کنارشه. 

                   

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 20:30 توسط شهریار |


 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:16 توسط شهریار |


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
                         

           

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:50 توسط شهریار |


به دیدارم بیاهرشب

دراین تنهایی تنهاوتاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیاای روشن ای روشنترازلبخند

شبم راروزکن در زیرسرپوش سیاهیها

دلی خوش کرده ام بااین پرستوهاوماهیها

واین نیلوفرآبی واین  تالاب مهتابی

بیاءای همگناه من دراین برزخ

بهشتم نیزوهم دوزخ

به دیدارم بیا ای هم گناهء ای مهربون با من

کهاینان زود می پوشند رو در خوابهای

بی گناهیها

و من می مانم وبیداد وبی خوابی

...شب افتاده است ومن تنهاوتاریکم

ودر ایوان ودر تالاب من دیریست

در خوابند

پرستوها وماهیها وآن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:20 توسط شهریار |


 و قتشه بمیرم.............

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

  بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری      

           خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی         

     اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی ؟

   خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟    

     من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

  من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟  

    خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته     

    زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره    

        اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره    

     خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت   

     ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت     

     خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟   

    بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری     

       به تو که موندگاری................

                               

          

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:13 توسط شهریار |


  خیلی دوستت دار م

 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا می بینم

 

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است

 

و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود

 

تو هست هم نفسم!

 

ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر

 

دوستت دارم ، نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم...

 

اگر از عشق می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو

 

عشق برای من مقدس و پاک است....

 

بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد!

 

تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی ، تو همان

 

چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به

 

قلبم نیروی عشق را می دهی!

 

با تو مجنون تر از مجنونم ، بی تو باور کن که می میرم!

 

ای تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت

 

شبنم روی گل ها دوستت دارم...

 

ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی

 

خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم....

 

ای تو هم نفس من ، طلوع زندگی ام ، تک ستاره آسمان

 

تاریک قلبم دوستت دارم....

 

ای تو که مرا اسیر آن قلب مهربانت کردی ، مرا در این

 

دنیای عاشقی در به در کردی ، باور کن که بی تو میمیرم!

 

مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این

 

چشمهای بی گناهم روانه شوند ، نگذار دوباره این

 

قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند، نگذار دوباره

 

مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم

 

با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام!

 

ای تو که مرا در آم قلب مهربانت اسیر کردی ، به من

 

محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام

 

آنگاه که تو پا به این قلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ

 

سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو

 

ستاره باران شد و دروازه شهر سوخته قلبم گلباران شد...

 

آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در زندگی ام تضمین کردی

 

باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد....

 

عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی

 

دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست

 

تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم

 

زیباترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:5 توسط شهریار |


      گوش به زنگ

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

                   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:9 توسط شهریار |


كاش كه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم

دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم

كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت

گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت

كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم

باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم

كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال م يگرفت

برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت

با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم

به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم

شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم

مامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم

كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم

خواب دو تا مسافر و عشق و يه قاشق مي ديدم

كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم

خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم

بگيم خداي مهربون ما رو ز هم جدا نكن

هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن

كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود

كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود

كاش اونجا هيچ كسي نبود

يه وقتي با تو دوست بشه

تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه

كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت

يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت

كاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم

شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم

كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم

يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم

كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد

كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد

كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم

خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم

كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن

شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن

كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن

تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن

اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم

بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم

بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن

به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن

بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن

بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن

جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه

عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه

چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر

يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه

اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه

ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت

مثل هميشه عاشقت مثل گذشته مريمت 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:59 توسط شهریار |


 عشق چيست ؟

 عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي : روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:4 توسط شهریار |


             زندگی ماله تو، مرگ ماله من

           راحتی ماله تو، رنج ماله من

            شادی ماله تو، غم ماله من

            همه چیز ماله تو

                           ولی تو ماله من     

                           

  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:18 توسط شهریار |


خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه.                

 خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشق را بدون حضورش جشن بگیری.

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز                    

   اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.                                 

خیلی سخته دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی.                 

خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی.                           

  خیلی سخته مجبور باشی سخترین چیزا رو تحمل کنی.                    

خیلی سخته صمیمی ترین دوستت بهت خیانت کنه.                       

   خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی.                  

  خیلی سخته کسی که تمومه زندگیت رو به پاش ریختی با                

 بی رحمی تو چشات نگاه کنه بگه دوستت ندارم.                        

خیلی سخته غرورت را واسه یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت ندار.

خیلی خیلی خیلی سخته نافرجام عاشق باشی.  

  

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:10 توسط شهریار |